حرفهای نگفته
سلام بچه ها بازم برگشتیم اونم بعد ۲سال.ما که به عشقمون رسیدیم حالا هم یه کوچولو ناز مامانی داریم که اسمش ستاره ست و۴ماهشه.

راستی عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/17ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 
شنبه۶/۵/۸۶روز عقدمون بود و یکشنبه ۶/۵ ۸۷ سالروز عقدمون

اره یکسال گذشت به یه چشم بهم زدن با همه خوبی وبدیش

 ما از اوون لیلی و مجنون این دوره بودیم که به هم رسیدیم ولی

شیرینیش به اینه که مثل لیلی و

مجنون به عشقت نرسی اینطوری عشقت جاودانه میمونه میگید نه

امتحان کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

کاش مي دانستي
من سکوتم حرف است
حرف هايم حرف است
 خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش مي دانستي
کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نمي ترسيدي
که مبادا دل من پيش دلت گير کند
يا نگاهم تلي از عشق بدستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط ×محبوبه× | 
  همه عشقها دروغه دروغ

 

در تنهایی خواهم سوخت و هیچ فریاد رسی نیست

و آغاز مرگ تدریجی را تجربه خواهم کرد.

روزی فراخواهد رسید که خود نیز خود را فراموش کنم.

فردایی خواهم داشت و آیا فردای من نمرده؟

دیروزهایم به آتش کشیده شدند و می دانم فرداهایم هم پرپر خواهند شد. شکی ندارم.

فردا چه دور و نامعلومست! چه بیگانه ست!!!

باز هم شکستم...چه هیاهوی خاموشی ست ویران شدن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط ×محبوبه× | 
من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی

خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر

که هستی خوش باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

میدونی بزرگترین درد دنیا چیه؟

اینه که بفهمی بزرگترین پناهت یه پناه دیگه هم داره.

 

دل من دیگه تو رو لایق عشق نمیدونه خسته شده

نمیکشه نمیتونه پس بده عشقمو تا برم من واسه جدایی حاضرم

 

زندگی قصه تلخیست که از اغازش بس که ازرده شدم چشم به پایان دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط ×محبوبه× | 
دوستت دارم ،دوستت دارم و می خواهمت اما نه برای آغوش خالی ام ،برای روح تنهایم، در میان سرگشتگی هایی که به هر سو می رویبه اطرافت حلقه زده اند دوستت دارم نه برای لحظه هم آغوشی بلکه برای ابدیتی بی فراموشی، برای تنهایی هایم برای آنکه بی مهابا در آغوشت بگیرم از رنجهایی که طعم تلخشان را بعد از گذشت زمان ، دیگر فراموش کرده ام می خواهم بگویم که از رنگها دلگیرم ، بی رنگی می خواهم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 
 

 

چشمان مرا به چشمهایش گره زد

بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد

 

او رفت ولی نه طبق قانون وداع

 

یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

خوشا روزی به امیدت نشستن

                    به چشمانت دخیل عشق بستن

                               خوشا در زیر باران گریه کردن

                                                 و تنهابا خدا در هم شکستن

خوشا در آرزویت جان سپردن

                   خوشا از دوریت آرام مردن

                              خوشا با یاد عشق نازنینت

                                             جهان را با غمش از یاد بردن

خوشا چشمان نازت را ربودن

                خوشا هر روز در یاد تو بودن

                               خوشا دل را به عشقت تکیه دادن

                                                 تمام عمر عشقت را ستودن!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× |