تبليغاتX
حرفهای نگفته
حرفهای نگفته
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

دريغا كوكب عمرم افول كرد                     جدايي ازتنم روحم قبول كرد

جداشدروح از تن واي برمن                     تنم به دست ديگران بگودالي نزول كرد

عزيزم پس ازمرگم تورا باداسلامت            منم پنهان شدم تابه قيامت

به هرجايي بنام شده سنگي هويدا              يقين دان كه مدفنم باشد درآنجا

دمي بنشين درآنجايادمن كن                      به ذكر نامم توشادمن كن

كه من بودم دراين دنيا زماني                    گذشت ايام خوش وناخوش وناتواني

 

تنها با زهم تنها در وادي خاموشان در تاريكي مطلق بسوي نيستي پيش ميروم ديشب از دردهاي بيشمارم بسختي گريستم خداوند بزرگ بچهره غم بر بالينم فرود امد مگر نه اينكه او در هر لباس و بهر شكل و در هر ماجرايي وجود دارد؟

اينك نيز به لباس غم در امده و به محتضري لبخند ميزند

لبخند خداي بزرگ تلخ و حسرت بار بود گوئي او نيز از زندگي وحشت اور من بحيرت و تعجب فرو رفته است زيرا او عادل است و از اين همه رنج بشري اندوهناك ومتاثر ميشود آه.....كم كم از شدت سوزش ودرد بي درمانم كفر هم ميگويم من كجا وخداي بزرگ كجا؟غم كجا و ترحم او بر غمگسار كجا؟

گرچه اميدم به بخشندگي قادر متعال است كه ميگويد:(در همه حال و هميشه بخشنده و كريم بوده وهستم )ايا با اين همه ناشكري رحمت بي پايان او شامل حال من خواهد؟

 

خيلي سخته كه تو رو به عنوان مجرم بگيرند و به تبعيد بفرستند ولي جرمي را كه مرتكب شدي بهت نگن.

آخرين جملات من را در وبلاگي مي خوانيد كه متعلق به محبوبه(ستاره) ميباشد من در مدت كمي كه در اين وبلاگ حضور داشتم تمام سعي خود را بر قشنگ كردن و قسمت کردن خاطرات خودم با شما عزیزان كردم ولی در لحظاتی بسر میبرم که دیگر نمیتوانم در پیش شما عزیزان بمانم و باید قصد سفر کنم و بازهم مثل همیشه در این سفر تنهای تنها هستم زیرا..... 

امیدوارم زین پس هرکس مطالب این وبلاگ را میخواند به یاد من هم باشد و از من به نیکی یاد کند این آخرین تقاضای من از شما عزیزان میباشد.

به اميد موفقيت تمامي شما  در اين سراي خاكي.....   

 

شب بود و شمع بود ومن بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم
چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت
چون اشک چکیدم که ببینم رخ ماهت
بیا بیا که سوختم همیشه به راه تو
بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو

                                                                

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 
 

زندگی از نظر من یعنی پنج چیز

تو ، خدای تو، من، خدای من ، عشق من و تو

کدام را قبول داری ؟

 

من  كه همه را زیرا :

خدای من است که من را عاشق تو می کند

خدای توست که به تو می فهماند من دوستت دارم

و خدای من و تو ست که عشق بین من و تو را مقدس می کند.

به گلبرگ هر باغ ديدم تو بودي
در آواز مرغان شنيدم تو بودي
به هر سو كه رفتم نشان از تو ديدم
شگفتا به هرجا رسيدم تو بودي

خيلي دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

      قسمتي از دفتر خاطراتم در فروردین ۱۳۸۵ 

نمی دونم از چی باید بگم. همش فکر میکردم توی این موقعیت بیشترین و قشنگترین حرفا رو می تونم براتون بگم. واقعا نمیدونم چی باید بگم. فقط می دونم که دوست دارم همه رو توی شادی خودم سهیم کنم. دلم می خواد همه رو بخندونم. خنده هایی که از ته دل باشن.

می دونین اینقدر خوشحالم که نمی تونم واژه ها رو کنار هم قرار بدم. نمی دونین چه لذتی داره از خدا عیدی گرفتن و چه شوقی داره که همونی رو که می خوای بهت بده. وقتی توی آینه نگاه می کنم و می خندم حس میکنم دارم خنده خدارو می بینم. آره لبخند خدا رو روی لبای خودم. وای چقدر حسم شیرین و خوشاینده. آره خدا نشون میده که هنوزم دوستم داره.

از بس خوشحالم انگار دارم بال در میارم و پرواز میکنم. دلم می خواد فریاد بزنم و بگه خدای من متشکرم. بگم خدا جون ممنونم که بازم رو سپیدم کردی. بگم ممنونم که بازم خودت و لطفتو به من نشون دادی.

مدتی بود که آرزو کرده بودم خدا کسی را که دوستش دارم پیش من برگردونه و درياي طوفاني را آرام كند و من را به ساحل عشق و محبت جايي كه از آن بخاطر اشتباهات خودم تبعيد شده بودم برسونه.

يكي از دوستانم  یه شب از اشتیاق برامم گفت. شوق رسیدن به خدا و دیدن اون. اما من این اشتیاق رو حس کردم با تمام استوخونام و با همه سلولای بدنم. حس خدا خیلی شیرینه. خدای من دیگه حجتش رو برام تموم کرد. اون خودشو بهم نشون داد. درسته چند روزي دیر بهم عیدی داد، اما ارزشش رو داشت. چون چیزی رو داد که طلب کرده بودم.

اینجاست که این کلام خدا رو درک میکنم. خدا خودش گفته: "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را". خدا جون خوندمت و تو هم منو اجابت کردی.

کاری کن که همه حست کنن.

                                                           

        خدای من صد هزار مرتبه شکرت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط ×محبوبه× | 
 

امشب علاقه پیدا کرده ام که از شب بنویسم

از شبایی که همش برام پر از خاطره است و تکرار نشدنی! راز شب توی بیداریه. اونایی که با شب آشنان می دونن من چی میگم. دلم نمی خواد که شب چشمامو رو هم بذارم. چون من با شب خودمو شناختم. الان ۲ سال شده که چشمام توی شبا خواب رو به خودشون راه ندان....

می ترسم از وقتی که بخوان شبامو ازم بگیرن. ستاره ام را ازم بگیرن

اما نه نمی ذارم که کسی شباموو ستاره ام روازم بگیره. آره نباید بذارم. اما چه جوری؟؟؟

ديگر دلم براي خيالت هم تنگ شده است. صحبت از دلتنگي خودم نيست. صحبت از خيال هاي پريشان است كه هر لحظه سراغ تو را مي گيرد . در پريشاني خيال هم گم شدن ، حرف تازه اي نيست.خود داستان پريشاني آغوش هاي نيمه بازي است كه هر شب تا انتهاي سحر بي تابي مي كند و آخر هم با خيالهاي پريشان و آغوش هاي خالي به خواب مي رود . دلم به اندازه وسعت نگاهت و دل دريايي ات غريب است و دلتنگ ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/15ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

سلام
امشب هم بايد بنويسم. بايد بنويسم. حالا از هر چيزي که بتونم بگم. دارم فکر ميکنم چي مي تونه ارزش نوشتن داشته باشه.
يادمه يه جايي تو يه همايش بهمون گفتن که اگه زندگي شما ارزش زنده بودن و زندگي کردن رو داشته باشه پس حتما لايق اينه که اونو يه گوشه اي ثبت کنين.
خيلي فکر کردم. ديدم هر جور هم که به اين قضيه نگاه کنم باز هم گوشه هايي از زندگيم هست که بخوام و بتونم ازش حرف بزنم و در موردش بنويسم.
براي همينم يکم توي دفترم نوشتم. خيلي اروم شدم. نوشتن توي اينجا هم به ارامشم کمک ميکنه. اما گرفتن مداد هم توي دستم يه حس ديگه اي بهم ميده. راستي امشب يه دفتر ديگه هم تموم کردم. اين ششمين دفترم بود. گرچه چند روز پيشا چهارتا از دفترامو از بين بردم. هيچ هم دلم نسوخت. اخه مي خوام سعي کنم چيزايه جديد توي دفترام بنويسم. چيزايي که متعلق به خودم باشن. و با خوندن اونا تا ته وجودم خودم رو حس کنم.چیزایی که دست هیچکس بهش نرسه.
اولا برام مهم نبود که چي ميگم. اما الان تک تک خط ها و جمله هايي که ميگم برام ارزش دارن.
بگذريم.....
تا حالا شده منتظر يه چيزي يا يه کسي باشين؟ انتظاري که پر از التهاب و دلشوره اما خواستني باشه؟
مي دونين من منتظر يه عزيزم. منتظر. ..... موقع خداحافظی بهم قول داد که امروز تلفن میزنه اما او نه تلفن زد و نه امروز وارد اینترنت شد. با حسابي که کردم بايد فردا منتظرش باشم اما نمیدونم آیا خبری ازش میشه یا نه؟
مي دونم انتظارم خيلي خودخواهانه است. اما به قول يه دوست قشنگه.
ميدونم که براي دل خودم و.... منتظرم.
اما خوب مگه بده؟
اخه دلم براي اون تنگ شده. من براي ديدن ..... خودخواهم. به نظرم بزرگترين و زيباترين خودخواهي رو دارم. حالا هر کي هر چي دوست داره فکر کنه.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/14ساعت 4:14 قبل از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

فراموشم نکن
 
اسمت را براي هميشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را براي هميشه در دلم جاي نداده بودم
ولي حالا که اين کارا کرده ام براي هميشه دوستت خواهم داشت
وهيچگاه و در هيچ مکاني از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد
پس: دوست دارم
دوستت دارم يه عالمه دوستت دارم به وسعت يه آسمون
به وسعت سيارمون دوست دارم به خاطر مهربونيات؛
به خاطر صبوريات دوستت دارم نه در هوس بلکه مثل يه بت پرس
          راحتت کنم دوستت دارم تا آخرين نفس؟

                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

دوستت دارم

کنار آشنایی تو آشیانه میکنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای ؟

                          

                                                                  تقدیم به یگانه ستاره قلبم    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/04ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× | 

اين فيل چند تا پا داره؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/01ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط ×محبوبه× |